تبليغاتX
ببين و نظر بده...

ببين و نظر بده...

اين وبلاگ فقط واسه جوونايي كه خودشون رو خيلي دوست دارند...

دلنوشته(جدید)

به نام او

چگونه است كه سرشار از حرف مي شوم. ساعات زيادي را با كلمات مي گذرانم. كلماتي كه مال من نيستند. آنها را ميسازم تا با هر پر قاصدك به دياري از عشق پرواز كند. اما پس قاصدي نيست. يك خرمن حرف زيباي گلچين شده از دشت هجران. همان دشت پشت كلبه همان كه وقتي از چشم دوختن به در و جاده خسته ميشم به سراغش مي رم. گلي مي كارم و كلامي مي چينم تا به باد دهم و آنرا به بيوفاي قلبم برساند.

آن طرف تر دشتي است از خاطره ها. به هر گل كه بنگري اجراي خاطره اي يا تصويري با يك نگاه مي بيني. تصويري كه حاصل يك فيلم 1000 قسمتي است. نگاهيكه سخن مي گويد. رازهاي درون اما با رمز اما نه صريح چون هيچ گاه نفهميدم چه مي خواست بگويد.

با مروري به خاطره ها بر مي خيزم دوست دارم بروم. از دشت حرف ها خرمني گل مي چينم همه را مرتب مي كنم انگار براي معطل كردن او بس است. دليل خوبي براي ديدار اوست.

باران مي باردو رعدي آسمان را مي شكافد. زندگي در آن لحظه مي تپد... هيجان مي تازد و احساسات فوران مي كند.

قله احساس كمي آنطرف تر غرشي مي كند. زمين مي نالد و همه دشت فرياد مي زند آسمان مي گريد و قلبم آهي از فغان مي كشد . خاكستر احساساتي كه روزها در زمين قلبم مدفون كردم. تمام احساساتي كه هنگام با او بودن تبعيدشان كرده بودم باز مي گردند... !

آخه چرا؟......

من آنها را جايي تبعيد كردم كه راهي بر بازگشت نباشد... چرا پي بر مي گردند؟

ابري از احساسات... رودي از احساسات... آهي از قلب زمين ....

همه از دستم مي نالند... از چه؟ از آنهمه كشتار... آنهمه تبعيد...آنهمه شكنجه و دوري... دوري؟ دوري چه؟

احساساتم ... همه چيز يك عاشق... علت عشق... مرهم قلب... چيزي كه آسمان بخاطرش مي بارد... گل بخاطرش مي خندد... صدا بخاطرش مي لرزد و مي گريزد... سكوت با آن پر حرف ميشه.

همان چيزي كه همه چيز يك عاشق با آن شكل مي گيرد... زندگي و مرگش...سكوت و حرفش... فرياد و لرزشش... هيجان و آرامشش... خنده و گريه اش... نگاه و انتظارش.

همان چيزي كه علتي است بر عشق و جنون او ...

چيزي كه عشق را علت تمام جنون و دلبستگي اش مي شود... .

جنون؟

بيهوده خنديدن ... با غم خنديدن... ناگاه گريستن... نگاه هاي دنباله دارش...بي حواسي و پروازش... فرود بي موقع اش... سقوط بي دليل اش... قدم زدن و به انتظار ايستادنش... مراقبت اش از يك رد پا... چشم دوختن اش به يك دنيا حضور... فرارش از هر چه هست و نيست و بايد باشد.

و خيلي چيز ها كه مي گويند: «وه، ديوانه اي است... عقل در سر ندارد... او كيست؟ چه باطل مي گذرد! مگر مسلمان نيست؟ اين چه شرابي است او را مست كرده! ... مگر انسان نيست؟ اين چه خنده اي است بي مورد! ... مگر بالغ نيست؟ اين چه بازي است با رد پا مي كند؟»

اما هيچ كس نمي داند... و اين چه زيباست كه فقط تو بداني... همين.

آري من علت تمام اين زيبايي ها را هر بار مدفون ميكنم... چه بي رحمانه...

اما هربار فقط براي داشتنش... براي نگاهش...!

نخند... حرفي است پر غم... غم مرگ... غم فنا... غم اسارت... غم يك عذاب...!

كاري بس قبيح و بس زيباست.

حالا گردي از باران با قطره اي از خاكستر بر خرمن زيبايم مي نشيند... مي گريم چون آسمان... مي خندم چون دريا... مي لرزم چون بيد و اميد دارم چون خورشيد.

براي يك عاشق آذين بندي يك خرمن گل با رماني بلند از جنس گريه و يك هاله شبنم از جنس احساس ملموس نيست.

مي روم رو بسوي او...!

گلي از خاطره ها به شعله اي از گيسوانم زده ام. يك تكه از رنگين كمان در چشمانم پيداست... لبخندم خورشيد اشكهايم شد.

گامهايم چون تپش احساسم سخت و سنگين است اما فقط براي يك نفر مي روم تا بگويم...!

لحظه ايست باور نكردني... ... ... احساسم محكم تر به قلبم مي كوبد اما گامهايم  سست تر  به ديدار جاده مي روند.

همه چيز در قلبم آرام و لرزان است... سكوتي باور نكردني... گوشهام بسته شده... دستانم به دستان ارابه گره خورده و پايم بوسه اي از هراس به صورت خاك مي زند.

همه چيز آرام است........!

او از دور مي آيد ... در يك آن همه چيزم را فداييش مي كنم... نگاهش مستم مي كند...

خروشي از غم و شادي در موج اشكهايم پيداست.

خوب نگاهش مي كنم... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... !

هر چه او منتظر است من نمي فهمم. خسته مي شود... از كه؟

از ديوانه اي كه روبروي او ايستاده و به چشمانش زل زده...

مشتي از ترحم به صورت ديوانه مي پاشد و آرام مي گذرد.

ديوانه هنوز مست است. تا ساعتي خيره به هاله ي حضور او مي نگرد و با تصويري كه از او گرفته باز مي گردد.

مي خواهم آنرا بكارم.. يك گل ديگر . با خنده با شادي با تمام حرفهايي كه با سكوت و نگاهم به او فهمانده بودم اما گويا او مرا مجنون مستي بيش نمي پنداشت.

راه را طولاني تر كردم تا بيشتر در اين حال باقي بمانم

از نگاه سرد قلبم ترسيدم... اما به ناچار باز هم در ظلمت دلتنگي زود هنگامم به او پناه بردم....!

همه چيز از خروش و ترس و نگراني و پرسش خاموش بود. ظلمت آنشب را با ستاره اي از جنس ماه در رود يخ زده احساسم سپري كردم . كنار همان ارابه...!

مرا صدا مي زد... برخاستم. چون گنجشكي سرگشته تا دم باغ دويدم اما...!

بازگشتم. چيزي مرا به خشم و خنده واداشت... خرمن گلچين حرفهايم هنوز دست نخورده مانده بود... حرفهايي كه دليل رفتن بود اما...!خشم گرفتم اما ساعتها ديوانه وار اطراف باغ دويدم و خنديدم كه:

من عاشق ديوانه اي بيش نيستم. از ديوانه چه انتظار مي رود وقتي مست مي شود؟

...؟...؟...؟...؟...؟...؟...؟...؟...؟...؟...؟...؟...؟...؟...؟...؟...؟...؟...؟...؟...؟ ...؟...؟...؟ ...؟...؟...؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/09/11ساعت 9:49  توسط جوون عاشق  | 

دلنوشته ام در پاییز سال1388 وقتی پس از مدتها بهم لبخند زد...

به نام شکوفنده غنچه های طراوت زندگی...

مدتی بود غنچه لبخند بر لبانت نمی شکفت... اگر هم می شکفت با شکوفایی غنچه ای از خاک قلبم می مرد... شاید دست تو نبود... شاید قلب تو بود که نمی خواست...

اما دیشب شکوفه های شادی بر من باریدند هنگامی که غنچه ی قلبم را پذیرفتی... از باغ وجودم رشته رشته... حلقه حلقه... خرمن خرمن گل برایت چیدم و آوردم اما دیشب خندیدی...

حس زندگی دارم... حس آبی به بی رنگی آب به آرامش آسمان و به تاریکی شب.

حسی که تو در آن چون ماهی در آب و خورشید در آسمان و ستاره در شب می درخشی... زندگی که نگین توجهش تو هستی.

از صدای غرش باد... خشم ابر... فریاد آسمان دلتنگی غنچه و قهقهه رنگین کمان زندگی را بیاد می آورم... فرصت زندگی را... تورا... لبخندت را.

وقتی آسمان خشم می گیرد به مهربانی تو لبخند می زنم.

آن دم که ابر فریاد می زند به فریاد قلبت گوش فرا میدهم.

وقتی آسمان از شادی من می گرید من لبخندت را بر وجودم احساس می کنم.

وقتی رنگین کمان با ملایمت آسمان را می پیماید به پلک زدن و نفس کشیدنت که آرام بخش هیجان درونیم هست می اندیشم.

وقتی آسمان از پشت دیواری از ابر پنهان می شود...

وقتی خورشید گوشه عزلت می گزیند

وقتی زمین چشم انتظار به درب آسمان می دوزد

وقتی دانه از خستگی در آغوش خاک می رمد

وقتی برق آسمان زمین تاریک را روشن می کند.... من می خندم... شاد شاد شادم... از این نهفتن و سر برآوردن لذت می برم.... از خروشی که فریاد سکوت زمین را می شکند... از برقی که پرده تاریکی را می درد... از سیل اشکی که آسمان می بارد و همه به پای غم ابر می گذارند.

هر جا به هر چیز می نگرم چهره ماهت را می بینم... بوی باران... بوی حضور توست... بوی طراوت جان من است.

زمین قلبم را با باران لطف خدا نمناک می کنم تا جای پای مهربانی و لبخندت برای همیشه بر دشت قلبم بماند...

داغ ورود ممنوع بر دهلیز قلبم می زنم تا هیچ کس نتواند جای پای تو را برایم پاک کند...

اطراف رد پایت را حصاری از گل های رز زرد و قرمز می کشم تا خشونت گل رز پاسبانی بر رد پایت باشد.

همه جا را چمن می ریزم تا رد پای هیچ کس جز تو آنجا ندرخشد.

هرچند تنهایم گذاشتی اما همچنان صدای آرامت لرزاننده گلبرگ قلبم است و نگاهت توازنده تار بی خط زندگیم.

نفست هاله ای از حضور را برایم به ارمغان می آورد و سکوتت تفسیر زندگی به من می آموزد.

لبخندت رویاننده احساساتم و چشمانت افق انتظار من است.

دستانت گرمابخش زمستان قلبم و صدای تپش قلبت لالایی شبهای بی قراریم خواهد بود... دوستت دارم!وآ اللت53افعغععلعهه

+ نوشته شده در  جمعه 1389/08/07ساعت 9:32  توسط جوون عاشق  | 

ببین چیا نوشتم... فقط تو رو خا چیزی کپی بر رین ها... ممنون

به نام همون خدايي كه اين لحظه هاي قشنگ رو بهم هديه كرده

اين متن ها رو مواقعي كه خيلي دلتنگش بودم سر كلاس مي نوشتم همشون رو الان دارم از توي كتابام مي نويسم.

وقتي اين متنها رو مي نوشتم اصلا به ياد اين روزا نبودم. آدم وقتي توي يك همچين حالاتي قرار مي گيره از زمان خارج ميشه اون موقع است كه نه توي گذشته زندگي ميكنه و نه حال و نه آينده. از قالب زمان و مكان جدا ميشه و توي عالمي ديگه سير مي كنه. اينجاست كه حافظ ميگه:

بي عُمر زنده ام و اين بس عجب مدار

                                        روز فراق را كه نهد در شمار عمر؟

قشنگه نه؟...

  آن سان كه زندگي آفريده شد چشمانت روشنگر آن بود. آن دم كه خورشيد غروب مي كند دنياي من با هرم نفَست گرم مي شود. آن شب كه ماه گوشه عزلت گزيند ستاره ها گرد روي ماهت مي گردند. آن زمستاني كه آهنگ طبيعت رو به خاموشي است فرياد سكوت تنهايي من با صوت صدايت خاموش مي شود. آن روز كه قلبم از خروش باز ايستد هر تپش قلبت موج درياي قلبم خواهد شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1389/04/12ساعت 10:58  توسط جوون عاشق  | 

هرکی تازه اومده یه سری به پستهای ۲۱/۶/۸۸ و ۷/۶/۸۸ بزنید

داستانهای جالبی توی اون پست ها هست

پست عشق من یه طومار داستان عشق خودمه. بخون خوشت میاد...

نظر یادت نره

بابای

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/02/28ساعت 21:55  توسط جوون عاشق 

حرف دلم...

بهترین آرزو...

سياه مث شب تار دنياي بي تو بودن      شوق رهايي از شب من و تا تو كشوندن

هزاران شب خدارا قسم به كعبه دادم     مني كه بي نور عشق برگي تو دست بادم

دلم جز اين تمنا هيچ چي ازت نمي خواد      اي بهترين آرزو خدا تورو به من داد

بي تو تموم دنيا كوير خار و خس بود         خيال با تو بودن براي من نفس بود

بيا و عاشقم باش اي بهترين آرزو          هر عشقي جز عشق تو براي من هوس بود

دلم جز اين تمنا هيچ چي ازت نمي خواد       اي بهترين آرزو خدا تورو به من داد

+ نوشته شده در  شنبه 1389/01/14ساعت 13:5  توسط جوون عاشق  | 

شعر فيلم تايتانيك(آرزو جونم)

 

Every night in my dreams. I see you. I feel you  

        هر شب در رویاهایم تو را می بینم و احساس ات می کنم

That is how I know you go on  

           و احساس می کنم تو هم همین احساس را داری

Far across the distance and spaces between us

                        دوری، فاصله و فضا بین ماست

You have come to show you go on 

                   و تو این را نشان دادی و ثابت کردی

Near. Far. Wherever you are

                     نزدیک، دور، هر جایی که هستی

I believe that the heart does go on 

             و من باور می کنم قلب می تواند برای این بتپد

Once more. You open the door

                        یک باره دیگر در را باز کن

And you re here in my heart 

    و دوباره در قلب من باش

And my heart will go on and on

Love can touch us one time

ما می توانیم یک باره دیگر عاشق باشیم

And last for a lifetime

و این عشق می تواند برای همیشه باشد

And never let go till we re gone    

و تا زمانی که نمردیم نمی گذاریم بمیرد

Love was when I loved you

عشق زمانی بود که من تو را دوست داشتم

One true time. I hold too  

دوران صداقت، و من تو را داشتم

In my life we ll always go on

در زندگی من، ما همیشه خواهیم تپید

Near. Far. Wherever you are

نزدیک، دور، هرجایی که هستی

I believe that the heart does go on

من باور دارم که قلب هایمان خواهد تپید

Once more. You open the door

یک باره دیگر در را باز کن

And you re here in my heart

و تو در قلب من هستی

And my heart will go on and on

You re here. There s nothing I fear

تو اینجا هستی، و من هیچ ترسی ندارم

And I know that my heart will go on

می دانم قلبم برای این خواهد تپید

Well stay forever this way

ما برای همیشه باهم خواهیم بود

You are safe in my heart

تو در قلب من در پناه خواهی بود

And my heart will go on

و قلب من برای تو خواهد تپید

And on

و خواهد تپید...
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/01/09ساعت 20:26  توسط جوون عاشق  | 

آرزو جون:...

خسته
 از بیم و امید و عشق رنجورم

آرامش جاودانه می خواهم                               
بر حسرت دل دگر نیفزایم
 آسایش بی کرانه می خواهم


پا بر سردل نهاده می  گویم
بگذشتن از آن سیزه جو خوشتر
یک بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسه ی آتشین او خوشتر


پنداشت اگرشبی به سرمستی
در بستر عشق او سحر کردم
شبهای دگر که رفته از عمرم
در دامن دیگران به سر کرئم


دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده ی شادی و سرورم را


آن کس که مرا نشاط و مستی داد
آن کس که مرا امید و شادی بود
هر جا که نشست بی تامل گفت
"او یک زن ساده لوح عادی بود


می سوزم از این دو رویی و نیریگ
یک رنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسه ی جاودانه می خواهم


رو پیش زنی ببرغرورت را
کو عشق ترا به هیچ نشمارد
آن پیکر داغ و دردمندت را
با مهر به روی سینه نفشارد


عشقی که تورا نثار ره کردم
در سینه ی دیگری نخواهی یافت
زان بوسه که بر لبانت افشاندم
سوزنده تر آذری نخواهی یافت


در جستجوی تو و نگاه تو
دیگر ندود نگاه بی تابم
اندیسه ی آن دوچشم رویایی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم


دیگر به هوای لحظه ای دیدار
دنبال تو در بدر نمی گردم
دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر نمی گردم


در ظلمت آن اتاقک خاموش
بیچاره و منتظر نمی مانم
هر لحظه نظر به در نمی دوزم
و آن آه نهان به لب نمی رانم


ای زن که دلی پراز صفا داری
از مرد وفا مجو مجو هرگز
او معنی عشق را نمی داند
راز دل خود به او مگو هرگز

فروغ فرخزاد
  

+ نوشته شده در  جمعه 1389/01/06ساعت 13:10  توسط جوون عاشق  | 

تو....

به نام خدا

يه نگاه كن به چشاي ترم دلت مياد دلت مياد دلت مياد؟

ببين ازهمه ديوونه ترم دلت مياد دلت مياد دلت مياد؟

كاش ميدونستي چقدر مي ميرم برات دلت مياد دلت مياد دلت مياد؟

دلم از همه دنيا فقط تو رو مي خواد دلت مياد دلت مياد دلت مياد؟

دستام گرمي دستات رو ميخواد دوباره

چشمام ناز نگاه تو رو كم مياره

قلبم تو سينه بوم بوم واسه تو مي زنه

اسمت قشنگ ترين حرف رو لباي منه

دلت مياد بري تنهام بذاري؟

دلت مياد بگي دوستم نداري؟

دلت مياد بگي كه ديگه ديره؟

دلت مياد بي تو دلم بميره؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/12/03ساعت 21:19  توسط جوون عاشق  | 

گوش کن...

عشق من ....

بودن تو در كنار من تنها يك حضور نيست.بلكه همه چيزهايي است كه من از عشق مي خواهم. عشق را زيباترين لبخندها مي تواند به غارت ببرد و گاهي سوزش قلبم از آفتاب سوزان چشمهايت و هرم داغ آهم و رودخانه اشكهايم باغ عشقم را گرما و آب مي دهد. مي پروراند تا به غايت برساند.

              همه اين چيزايي كه نوشتم دست نوشته هاي خودمه وقتي از سوز عشقش آب مي شدم. سركلاس بودم چاره ي ديگه اي جز ريختن غمم روي كاغذ نداشتم. الانم كه دارم تايپ مي كنم چشمام از اشك پره.

عاشقي قشنگ اما خيلي سخته اگه بخواي هم خدا رو راضي كني هم قلبت رو........

خيلي سخته....خيلي

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/12/03ساعت 21:15  توسط جوون عاشق  | 

قلبم...

اين روزا اصلا حالم خوب نيست.

چراشو نمي دونم. نپرس. فقط دلم مي خواست اينهمه كه مي گن عشق قشنگترين جرم دنياست. اينهمه كه مي گن عشق چيزي نيست كه بشه پنهون كرد. اينهمه كه مي گن عشق موهبتيه كه خدا فقط به برخي آدما ميده اونا رو از دست نديد. من هم مي تونستم به عشقم بگم دوسش دارم.

دعا مي كنم هيچ وقت يه دختر عاشق نشه.

دوست دارم فرار كنم. از همه چيز از اين دنيا و اين قوانين جورواجورش كه همش به ضرر عاشقاست.

خدا خواسته كه آدما يا بهتر بگم بنده هاش عاشق بشن. هيچ حكمي در مورد عاشقي نداده. اين يعني تقرير خدا. منع نكرده اما....

مي ذاره بنده هاش عاشق بشن اما بعد ميگه حق اينكه بهش بگن عاشقشن ندارن. اين منو ديوونه كرده.

خسته شدم. از داشتن عشقش خوشحالم اما مي ترسم خدا ازم راضي نباشه. خيلي مي ترسم.

چه بايد بكنم؟

اين سختي را قلب ترك خورده من نمي تواندتحمل كند.شانه هايم از بار غم قلبم سنگين است.دور است آن گلبرگ پاييزي.آن روزهاي زيبا همه آنها گذشتند.زمستان وفا نكرد. به خوشي من خشم گرفت و به وفاي پاييز حسادت كرد. و حالا به غم من مي خندد. چنان مي خندد كه گويي كينه عشق مرا در دل مي پروراند.

مي خواهم بروم به سوي خدا.... تا در آغوش گرم مهرباني هايش بيارامم. بگريم و آتش سوزان غمكده قلبم را براي هميشه خاموش كنم.

اما آنقدر اشكهايم داغ و سوزان است كه آغوش سردم را گرم مي كند.و بت كده عاشقانه ام را ذوب مي كند. سيلابي از سنگهاي ذوب شده بر بام قلبم سرد مي شوند. بازهم قلبم سنگين است. كاش مي گريستم.... اما پس چه كسي آرامم خواهد كرد جز خدا؟؟؟؟

من آغوش گرم و مهربان خدا را مي خواهم....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/12/03ساعت 21:10  توسط جوون عاشق  | 

در خواست مینا جونم(عشق)

مينا از من خواست تا در مورد عشق بنويسم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/13ساعت 21:42  توسط جوون عاشق  | 

در خواست مینا جونم(عشق خودم)

فقط براي مينا جون

قصد نداشتم چيز ديگه اي از عشقم بنويسم اما مينا جونم خيلي اصرار كرد. بنا به ارادتي كه به ايشون دارم دلم نيومد....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/13ساعت 21:41  توسط جوون عاشق  | 

چرا گریه می کنی؟ (همه بخونن)

 پسرك از مادرش پرسيد:مادر چرا تو هميشه گريه مي كني؟

مادرش به او گفت : ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/08ساعت 14:7  توسط جوون عاشق  | 

داستان

می خوام چند تا داستان خوشگل براتون بذارم

.......

 

زن ومرد عاشق...

زن وشوهر جواني سوار بر موتورسيکلت در دل شب مي راندند.
آنها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم
مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!
زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم
مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري
زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني
مرد جوان: مرا محکم بگير
زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟
مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، آخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.
روز بعد روزنامه ها نوشتند،برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

و اين است عشق واقعي. عشقي زيبا

 

                                                              بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/08ساعت 14:4  توسط جوون عاشق  |