دلنوشته(جدید)
به نام او
چگونه است كه سرشار از حرف مي شوم. ساعات زيادي را با كلمات مي گذرانم. كلماتي كه مال من نيستند. آنها را ميسازم تا با هر پر قاصدك به دياري از عشق پرواز كند. اما پس قاصدي نيست. يك خرمن حرف زيباي گلچين شده از دشت هجران. همان دشت پشت كلبه همان كه وقتي از چشم دوختن به در و جاده خسته ميشم به سراغش مي رم. گلي مي كارم و كلامي مي چينم تا به باد دهم و آنرا به بيوفاي قلبم برساند.
آن طرف تر دشتي است از خاطره ها. به هر گل كه بنگري اجراي خاطره اي يا تصويري با يك نگاه مي بيني. تصويري كه حاصل يك فيلم 1000 قسمتي است. نگاهيكه سخن مي گويد. رازهاي درون اما با رمز اما نه صريح چون هيچ گاه نفهميدم چه مي خواست بگويد.
با مروري به خاطره ها بر مي خيزم دوست دارم بروم. از دشت حرف ها خرمني گل مي چينم همه را مرتب مي كنم انگار براي معطل كردن او بس است. دليل خوبي براي ديدار اوست.
باران مي باردو رعدي آسمان را مي شكافد. زندگي در آن لحظه مي تپد... هيجان مي تازد و احساسات فوران مي كند.
قله احساس كمي آنطرف تر غرشي مي كند. زمين مي نالد و همه دشت فرياد مي زند آسمان مي گريد و قلبم آهي از فغان مي كشد . خاكستر احساساتي كه روزها در زمين قلبم مدفون كردم. تمام احساساتي كه هنگام با او بودن تبعيدشان كرده بودم باز مي گردند... !
آخه چرا؟......
من آنها را جايي تبعيد كردم كه راهي بر بازگشت نباشد... چرا پي بر مي گردند؟
ابري از احساسات... رودي از احساسات... آهي از قلب زمين ....
همه از دستم مي نالند... از چه؟ از آنهمه كشتار... آنهمه تبعيد...آنهمه شكنجه و دوري... دوري؟ دوري چه؟
احساساتم ... همه چيز يك عاشق... علت عشق... مرهم قلب... چيزي كه آسمان بخاطرش مي بارد... گل بخاطرش مي خندد... صدا بخاطرش مي لرزد و مي گريزد... سكوت با آن پر حرف ميشه.
همان چيزي كه همه چيز يك عاشق با آن شكل مي گيرد... زندگي و مرگش...سكوت و حرفش... فرياد و لرزشش... هيجان و آرامشش... خنده و گريه اش... نگاه و انتظارش.
همان چيزي كه علتي است بر عشق و جنون او ...
چيزي كه عشق را علت تمام جنون و دلبستگي اش مي شود... .
جنون؟
بيهوده خنديدن ... با غم خنديدن... ناگاه گريستن... نگاه هاي دنباله دارش...بي حواسي و پروازش... فرود بي موقع اش... سقوط بي دليل اش... قدم زدن و به انتظار ايستادنش... مراقبت اش از يك رد پا... چشم دوختن اش به يك دنيا حضور... فرارش از هر چه هست و نيست و بايد باشد.
و خيلي چيز ها كه مي گويند: «وه، ديوانه اي است... عقل در سر ندارد... او كيست؟ چه باطل مي گذرد! مگر مسلمان نيست؟ اين چه شرابي است او را مست كرده! ... مگر انسان نيست؟ اين چه خنده اي است بي مورد! ... مگر بالغ نيست؟ اين چه بازي است با رد پا مي كند؟»
اما هيچ كس نمي داند... و اين چه زيباست كه فقط تو بداني... همين.
آري من علت تمام اين زيبايي ها را هر بار مدفون ميكنم... چه بي رحمانه...
اما هربار فقط براي داشتنش... براي نگاهش...!
نخند... حرفي است پر غم... غم مرگ... غم فنا... غم اسارت... غم يك عذاب...!
كاري بس قبيح و بس زيباست.
حالا گردي از باران با قطره اي از خاكستر بر خرمن زيبايم مي نشيند... مي گريم چون آسمان... مي خندم چون دريا... مي لرزم چون بيد و اميد دارم چون خورشيد.
براي يك عاشق آذين بندي يك خرمن گل با رماني بلند از جنس گريه و يك هاله شبنم از جنس احساس ملموس نيست.
مي روم رو بسوي او...!
گلي از خاطره ها به شعله اي از گيسوانم زده ام. يك تكه از رنگين كمان در چشمانم پيداست... لبخندم خورشيد اشكهايم شد.
گامهايم چون تپش احساسم سخت و سنگين است اما فقط براي يك نفر مي روم تا بگويم...!
لحظه ايست باور نكردني... ... ... احساسم محكم تر به قلبم مي كوبد اما گامهايم سست تر به ديدار جاده مي روند.
همه چيز در قلبم آرام و لرزان است... سكوتي باور نكردني... گوشهام بسته شده... دستانم به دستان ارابه گره خورده و پايم بوسه اي از هراس به صورت خاك مي زند.
همه چيز آرام است........!
او از دور مي آيد ... در يك آن همه چيزم را فداييش مي كنم... نگاهش مستم مي كند...
خروشي از غم و شادي در موج اشكهايم پيداست.
خوب نگاهش مي كنم... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... !
هر چه او منتظر است من نمي فهمم. خسته مي شود... از كه؟
از ديوانه اي كه روبروي او ايستاده و به چشمانش زل زده...
مشتي از ترحم به صورت ديوانه مي پاشد و آرام مي گذرد.
ديوانه هنوز مست است. تا ساعتي خيره به هاله ي حضور او مي نگرد و با تصويري كه از او گرفته باز مي گردد.
مي خواهم آنرا بكارم.. يك گل ديگر . با خنده با شادي با تمام حرفهايي كه با سكوت و نگاهم به او فهمانده بودم اما گويا او مرا مجنون مستي بيش نمي پنداشت.
راه را طولاني تر كردم تا بيشتر در اين حال باقي بمانم
از نگاه سرد قلبم ترسيدم... اما به ناچار باز هم در ظلمت دلتنگي زود هنگامم به او پناه بردم....!
همه چيز از خروش و ترس و نگراني و پرسش خاموش بود. ظلمت آنشب را با ستاره اي از جنس ماه در رود يخ زده احساسم سپري كردم . كنار همان ارابه...!
مرا صدا مي زد... برخاستم. چون گنجشكي سرگشته تا دم باغ دويدم اما...!
بازگشتم. چيزي مرا به خشم و خنده واداشت... خرمن گلچين حرفهايم هنوز دست نخورده مانده بود... حرفهايي كه دليل رفتن بود اما...!خشم گرفتم اما ساعتها ديوانه وار اطراف باغ دويدم و خنديدم كه:
من عاشق ديوانه اي بيش نيستم. از ديوانه چه انتظار مي رود وقتي مست مي شود؟
...؟...؟...؟...؟...؟...؟...؟...؟...؟...؟...؟...؟...؟...؟...؟...؟...؟...؟...؟...؟...؟ ...؟...؟...؟ ...؟...؟...؟
